1
این که نمی نویسم از این نیست که احتمال تعلقی در کار نباشد و یا قلمی خشکیده و دلی از دست رفته برای ابد دارم.نه اتفاقا از تعجب محضی است که روز به روز بیشتر برایم مسلم می شود این حدیث عشق و اشتیاق.
با درد نگفته از گفته های پیشتر خود می نویسم از همین ابتدا که قرار گذاشتیم هر یک در توان خود بنویسیم . بر هر چیزی مقدم است این سلام نخستین که گاه روزگار آدمی رقم می زند همین یک کلمه ی ساده .
کجا می خواستم این طلوع را دوباره ببینم با تمام پرتویی که داشت و اتفاقا از افق نبود و از همین نزدیکی ها و جنب تمام دلشوره های هر روزه دیدمش که می خواست بر قامتش اگر چه هنوز بزرگ است و بزرگ می ماند ، قامتی بزرگ تر بیابد که خنده ها و تردید هاش چندان دور از ذهن نبود اما خواستم اگر چه ...( احتیاجی به رجوع نیست به گذشته ها )
یک دور از دیوانه ای که اخیرا چشم چپش را در انگشت های خودم یافتم ، جلو تر بودم ، چرا که خاطری ملول را نخواستم به تمام دنیا بدهم اما این که در باغ نشستی و میوه ها خوردی آن هم به نوبت ، دیگر تاب کوه و دشت بی نعمت نیاوردی چناچه می دانی و می دانی اینجا کجاست اما باز هم این باغ در نظر داری .
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد به این دیر خراب ابادم.
21/01/1388