این یک هفته ی بد هم گذشت اما به راستی که چه بد گذشت از اول هفته خبرها و رویدادهای بد پشت سر هم به ما می رسید هر یکی به نحوی برای من پیغام و حدیثی داشت ، دو مرگ ناگهانی که یکی پدر همکار سابقم بود همکاری که شاید آنقدر از دستش دلخور و رنجیده شده بودم که حاضر نبودم مجدد ببینمش اما خبر آنقدر برایم سخت بود که بی معطلی برای مجلس ختم خودم را رساندم اما وقتی با چهره ی شوریده ی احمد ( همکار سابقم ) روبه رو شدم بی اختیار اشک در چشمم حدقه زد و بعد از عرض تسلیت و ابراز همدردی او را به آغوش کشیدم ...
بعد از این که به گذشته ی نه چندان دور روابط خودم با احمد برگشتم دیدم انگار تنها و تنها یک امر فنا ناپذیر می تواند جهت دهی بسیاری را پاره ای از اوقات دستخوش تغییراتی به غایت اساسی کند . این امر چیزی جز اخلاق نیست که به گمان من یگانه راهنمای جهانشمول ما برای زیستن در عصر حاضر می تواند باشد.حالا هر قدر که این خوبی ها کوچک باشد برای انسان مسئولیت به وجود می آورد و در مواقعی که هیچ رقبتی برای یکی شدن نداشته باشی این احساس عجیب شما را به سمت و سوی خودش هدایت خواهد کرد .
مرگ دوست شاعر ، نویسنده و روزنامه نگار شیرازی علیرضا نسیمی تاثیر خیلی عمیقی بر من گذاشت تا جایی که یک هفته ذهنم را به مرخصی فرستاد . در واقع فکر نمی کردم که یک حادثه ی این چنینی بتواند من را دگرگون کند شاید یک دلیلش شرکت در مراسم تشیع پیکرش بود که مویه های خواهر و خانواده ی علیرضا تمام دوستان حاضر در جمع را بیش از پیش غمزده و غصه دار می کرد.
گزارشی که دوستان زنده یاد علیرضا نسیمی که در مقابل تالار حافظ محل تشیع پیکر مرحوم قرائت کردند خط بطلانی بود بر تمام شایعات چند روز گذشته ی روزنامه ها و خبر گزاری ها که مرگ مشکوک را در ذیل گزارش خود آورده بودند.اما گزارش حاکی از این بود که علیرضا نسیمی برای تهیه ی گزارش به قلات رفته بود که پس از مراجعت به منزل وحید داور ( که متاسفانه وی در منزل نبوده ) به کوه می رود که در اثر یک حادثه به دلیل لغزیدن روی برف ها به درون دره پرتاب می شود و...
هنوز هم باورم نمی شود برای دوست شریفی چون علیرضا نسیمی می نویسم که به قول وحید داور یاور همیشگیم " با رفتن علیرضا آخرین تلاشهای انسان معاصر برای انسان ماندن به بن بست رسید" و چه سرد و سخت و چه غریبانه رفت...
هنوز درگیر این مصائب بودم که دوست نازنینی دیگر خانم ( م ) خبر جدایی از همسرش را به من داد اما باز این خبر به اعتقاد من هر چند زیاد به گوش می رسد و یک امر عادی را در حافظه ی عمومی متبادر می کند چندان بی فاید نیست که درسهای بزرگی از حوادث بعضا کوچک پیرامون خود بگیریم .
بیاموزیم و کمتر خود را بی نیاز از آموختن بدانیم.
