1000- نوشتن این مطلب برای بار دوم به دلیل اهمیت ویژه ای است که این موضوع برای من داشت و شاید حالا که به گمان من زوایای پنهان داستان به طور کامل برای کسی که سوژه ی موضوع است روشن شده ، نوشتن این مطلب روح بحران زده ی یکی از طرفین داستان را التیام بخشد.
این نوشته با تاکیدی هر چه تمام تر برا ی بار دوم و در پی از بین رفتن نسخه ی اصلی نوشته می شود:
2- باور کردنش برای من که خیلی سخت بود هر چه قدر فکر می کنم به جواب مشخصی نمی رسم و شاید دلیل آن ذهنیت قبلی و باورهای درونی من نسبت به این جریان و موهبت باشد . رها می گفت اگر این احساس عمیق را داشته باشی هیچ وقت نمی توانی به این چنین موضوعی فکر کنی . من هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم اما بعید بودن این رفتار برای من خیلی عادی تر جلوه می کرد چه احساس مسخره اما در عوض جالبی پیش آمده بود.
تن دادن به این رفتار عوامانه برای من آنقدر سخت بود که شاید اگر در هر شرایط دیگری بودم این عمل را سخت نکوهش می کردم اما نمی دانم از کجا شروع شد اصلا چه طور شد که این همه مقاومت به راحتی شکسته شده بود نمی خواست چیزی عوض شود به طور خاص تر اگر بخواهم بیان کنم وضعیت را باید اینطور تعریف کنم که هر امری قابل پیشبینی بود به غیر از همین مورد آخری که حتی در خواب هم نمی دیدم اما این بار استثنایی باید پیش می آمد که حاضر بودم همه چیزم را بدهم ولی این اتفاق نیفتد . از یک اتفاق می خواهم سخن بگویم ، یک حالت غیر طبیعی که در آن وضعیت انتظار هر چیزی را می توان داشت اما نه هر چیزی؟
به هر ترتیب با وجود غیر طبیعی بودن این رفتار که هیچ هم غیر طبیعی نیست یعنی از دید عوام ، یک شوق طبیعی آمیخته با احساس صرف وجود داشت اما نمی دانم چرا این رفتار برای او عجیب و غیر طبیعی نبود .
با این که شرایط مساعد بود انگار این احساس ناخوشایند برای من دردسر درست می کرد به راحتی رفتار را مرتکب شدم ( قسمت فوق العاده ی این نوشته هم از بین رفته و اگر هم هنوز در دست من بود برای ویرایش دچار خود سانسوری می شد)
رفتار من در ازای وعده یا قول یا پیمانی انجام نمی شد در واقع قرار هم نبود چیزی را این میان رد وبدل کنیم به غیر از پرداختن به اصل رفتار. همین طور که درحین ارتکاب بودم (از این جا را سعی می کنم مو به مو تعریف کنم و چیزی را از قلم نیندازم ) یک نفر که اساسا دردسر ساز بود هم اضافه شد همین طور که من دیوانه وار از کار خودم دست می کشیدم دیدم که انگار ماجرا خیلی جدی شده . از ما انکار و پس روی از او اصرار ، تنها چیزی که از زبانش به خاطرم مانده این بود که می گفت اجازه نده اون اتفاق بیفتد و خواهش و التماسش با ترس و تردید همرنگ شده بود من هم در شرایط فوق العاده ای که فراهم شده بود هیچ راهی در پیش و پس خودم نمی دیدم به این ترتیب چشمهای او بهترین مفر فوری و جاودانه بود که با صحنه ی وحشت ناک تر از این چیزی که درونش قرا داشتم مواجه شدم . چشمهای بهت زده و وحشت زده ای که فقط نگاه می کرد وچیزی جز نفرت برای گفتن نداشت. این حالت هیچ وقت سابقه نداشت و مصبتی دیگر را فراهم آورد .
با نگاه به این چشمها تمام دنیا روی سرم خراب شد خرابی که حتم دارم حالا حالا ها درست شدنی نیست .وقتی فکرش و می کنم از خودم سوال می کنم که چرا این اتفاق ها باید پشت هم به سر من بیاید.
درست نمی دانم ساعت چند بود اما از خواب که بلند شدم اولین چیزی که من را مکدر کرد تصویر اون چشمها بود امیدوار بودم که این یکی دیگر اتفاق نیفتد.
1- باران نم نم شروع به باریدن گرفته بود اولین باران پاییزی بود کارهای بانکی را که انجام دادم به محض بیرون آمدن از بانک بی اختیار به سمت باجه ی تلفن رفتم مثل همیشه شماره ی 0 9 1 7 7 1 ...
را گرفتم به دومین زنگ نرسید که گوشی را برداشت سلام کردم وجواب سلام را که شنیدم بلافاصله گفتم "بارون می یاد" چون باران را خیلی دوست داشت و اصلا آشنایی ما در یک روز بارانی شکل گرفته بود، گفت " آره بارون می یاد و من هم خیلی حالم بد هست فقط برام دعا کن چون دعاهات یه موقعی برام خوب بود".
این نوشته با تاکیدی هر چه تمام تر برا ی بار دوم و در پی از بین رفتن نسخه ی اصلی نوشته می شود:
2- باور کردنش برای من که خیلی سخت بود هر چه قدر فکر می کنم به جواب مشخصی نمی رسم و شاید دلیل آن ذهنیت قبلی و باورهای درونی من نسبت به این جریان و موهبت باشد . رها می گفت اگر این احساس عمیق را داشته باشی هیچ وقت نمی توانی به این چنین موضوعی فکر کنی . من هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم اما بعید بودن این رفتار برای من خیلی عادی تر جلوه می کرد چه احساس مسخره اما در عوض جالبی پیش آمده بود.
تن دادن به این رفتار عوامانه برای من آنقدر سخت بود که شاید اگر در هر شرایط دیگری بودم این عمل را سخت نکوهش می کردم اما نمی دانم از کجا شروع شد اصلا چه طور شد که این همه مقاومت به راحتی شکسته شده بود نمی خواست چیزی عوض شود به طور خاص تر اگر بخواهم بیان کنم وضعیت را باید اینطور تعریف کنم که هر امری قابل پیشبینی بود به غیر از همین مورد آخری که حتی در خواب هم نمی دیدم اما این بار استثنایی باید پیش می آمد که حاضر بودم همه چیزم را بدهم ولی این اتفاق نیفتد . از یک اتفاق می خواهم سخن بگویم ، یک حالت غیر طبیعی که در آن وضعیت انتظار هر چیزی را می توان داشت اما نه هر چیزی؟
به هر ترتیب با وجود غیر طبیعی بودن این رفتار که هیچ هم غیر طبیعی نیست یعنی از دید عوام ، یک شوق طبیعی آمیخته با احساس صرف وجود داشت اما نمی دانم چرا این رفتار برای او عجیب و غیر طبیعی نبود .
با این که شرایط مساعد بود انگار این احساس ناخوشایند برای من دردسر درست می کرد به راحتی رفتار را مرتکب شدم ( قسمت فوق العاده ی این نوشته هم از بین رفته و اگر هم هنوز در دست من بود برای ویرایش دچار خود سانسوری می شد)
رفتار من در ازای وعده یا قول یا پیمانی انجام نمی شد در واقع قرار هم نبود چیزی را این میان رد وبدل کنیم به غیر از پرداختن به اصل رفتار. همین طور که درحین ارتکاب بودم (از این جا را سعی می کنم مو به مو تعریف کنم و چیزی را از قلم نیندازم ) یک نفر که اساسا دردسر ساز بود هم اضافه شد همین طور که من دیوانه وار از کار خودم دست می کشیدم دیدم که انگار ماجرا خیلی جدی شده . از ما انکار و پس روی از او اصرار ، تنها چیزی که از زبانش به خاطرم مانده این بود که می گفت اجازه نده اون اتفاق بیفتد و خواهش و التماسش با ترس و تردید همرنگ شده بود من هم در شرایط فوق العاده ای که فراهم شده بود هیچ راهی در پیش و پس خودم نمی دیدم به این ترتیب چشمهای او بهترین مفر فوری و جاودانه بود که با صحنه ی وحشت ناک تر از این چیزی که درونش قرا داشتم مواجه شدم . چشمهای بهت زده و وحشت زده ای که فقط نگاه می کرد وچیزی جز نفرت برای گفتن نداشت. این حالت هیچ وقت سابقه نداشت و مصبتی دیگر را فراهم آورد .
با نگاه به این چشمها تمام دنیا روی سرم خراب شد خرابی که حتم دارم حالا حالا ها درست شدنی نیست .وقتی فکرش و می کنم از خودم سوال می کنم که چرا این اتفاق ها باید پشت هم به سر من بیاید.
درست نمی دانم ساعت چند بود اما از خواب که بلند شدم اولین چیزی که من را مکدر کرد تصویر اون چشمها بود امیدوار بودم که این یکی دیگر اتفاق نیفتد.
1- باران نم نم شروع به باریدن گرفته بود اولین باران پاییزی بود کارهای بانکی را که انجام دادم به محض بیرون آمدن از بانک بی اختیار به سمت باجه ی تلفن رفتم مثل همیشه شماره ی 0 9 1 7 7 1 ...
را گرفتم به دومین زنگ نرسید که گوشی را برداشت سلام کردم وجواب سلام را که شنیدم بلافاصله گفتم "بارون می یاد" چون باران را خیلی دوست داشت و اصلا آشنایی ما در یک روز بارانی شکل گرفته بود، گفت " آره بارون می یاد و من هم خیلی حالم بد هست فقط برام دعا کن چون دعاهات یه موقعی برام خوب بود".
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 7:42  توسط علیرضا خادمی
|
